حكيم ابوالقاسم فردوسى
345
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
هيشوى بود . پس گشتاسپ بر او آفرين بكرد و گفت : خِرد با جان پاكت يار باد . بدان كه من دبيرى نامجوى و خردمند و روشندل و يادگير از ايران هستم و اگر با كشتى بر اين آب بگذرم ، تا جاودان بر سرم سپاسى نهاده باشى . ليك باژخواه به دو گفت : تو يا شايستهء تاج هستى و يا سزاوار جوشن و تيغ و تاراج . پس اينك راز خود را به پيش من بگشاى و بدين سان گذشتن از دريا را مجوى . پس يا بايد مرا پيشكش دهى و يا راست بگويى زيرا دانم كه تو دبير نيستى . چون گشتاسپ گفتار هيشو را بشنيد ، به دو گفت : من از تو چيزى نهان نمىدارم . هرچه از اين افسر و مُهر و دينار و تيغ كه بخواهى از تو دريغ نخواهم داشت . پس گشتاسپ دينارى چند به هيشوى داد . هيشوى از گرفتن آن پيشكش شاد گشت و زود بادبان كشتى را بركشيد و گشتاسپ را به سوى قيصر ببرد . در روم شارستانى بود كه بالاى آن افزون از سه پر سنگ بود . آن شهر بزرگ را كه نشستگاه قيصران سترگ بود ، سلم بساخته بود . چون گشتاسپ به آن شارستان رسيد ، يك هفته در آن سرزمين آباد در جستجوى كار بود . چون هرچه با خود داشت ، بخورد و بداد ، با دلى پر از داد و ناشاد برفت . چندى كه بر آن شهر آباد بگشت ، به ديوان قيصر رسيد . پس به اسقف « 1 » گفت : اى دستگير ، من دبيرى نامجوى از ايران هستم . پس بگذار تا تو را در اين كار يار باشم و هر آنچه مىپسندى در اين ديوان بكنم . با شنيدن اين گفتار گشتاسپ ، هر يك از آن دبيرانى كه در آنجا بودند ، به يكديگر نگاه كردند و با خود انديشيدند كه : براستى كه از خامهء « 2 » اين مَرد ، پولاد نيز گريان شود و روى كاغذ هم بريان گردد . او را بايد اسپى بلند در زير و كمانى به بازو و كمندى بر زين باشد . پس همگى به آواى بلند گفتند : اى يادگير ، ما به دبير
--> ( 1 ) - اسقف معرب از يونانى اِپيس كُپُس Episcopos ، مقام دينى مسيحى پس از مطران كه در هر شهرى بوده است . لغتنامه دهخدا ، ماده اسقف . در اينجا همچون بسيارى موارد ، حكيم فردوسى اصطلاحات پس از مسيحيت را در مورد دوران قبل از آن به كار برده است ، ليك چنين به نظر مىرسد كه مراد ، مقامى روحانى و رومى در آن زمان بوده است . ( 2 ) - خامه به پارسى ، قلم را گويند .